« آفتابگردان »

کلاس اول آفتابگردان

من و سهراب

اردیبهشت۲۶

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی ،سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست ،شور من می شکفد

.

.

.

و من نیز با سهراب هم سخن می باشم

هر کجا کودکی هست ، شور من می شکفد

عشق جاری می شود ،مهر عریان می شود

درو دیوار کلاس ،نور باران می شود

و خدا در دل ما ، زود ظاهر می شود

و سپس تا به ابد رد پایی از عشق

می ماند بر جا.

پی نوشت ۱: گلاره ی عزیزم ببخشید که کلاه زیبایت را پیدا نکردم که در نمایش از آن استفاده کنی.

پی نوشت ۲: سارا و پارمیس عزیزم نوشته های زیبایتان را خواندم و بسیار ممنونم.

روز معلّم و ….

اردیبهشت۱۲

دو روزه برای بررسی کتاب های ششم به سازمان پژوهش می رفتم.

دیشب خسته خوابیدم تا برای امروز آماده شوم و یک روزپر کار رو در  مدرسه آغاز کنم.

ساعت ۲ نانا  را بالای سرخود دیدم….:roll:

مامان بلند شو …

نترسیدی ها…

.

.

.

.

.

.

و هلیا را کنار تخت خود دیدم. :razz:

بله پادیرم آمد….:razz:

این بهترین هدیه خدا برای روز معلّم بود.:razz:

 

 

 

واقعا چه جرأتی دارند!!!!!!!!!!!!!

اردیبهشت۳

امسال در درس علوم بیشتر اوقات بچه ها اداره کننده ی کلاس بودند.

خودشان می بریدند و می دوختند و همیشه هم به اندازه ی قد و قامت خودشان.

مد روز و زیبا و با شکوه.

اما چند وقته که دیگه جا پای من گذاشته اند….

وقتی  در باره ی کارشان صحبت می کنند …

خانم می شه از بچه ها سؤال هم بکنیم….:roll:

بعد مثل یک معلّم واقعی شروع می کنند به پرسش و پاسخ…

وقتی می نشینند دیگه هیچی نمونده که من بگم…:cry:

واقعا چه جرأتی دارند…جای پای معلّم می گذارند….

دوستشون دارم یه عالمه….:razz:

امّا ریاضی …..

نیاز به تمرین و تکرار زیاد داریم.

و دیکته و خواندن عالی پیش می رویم.

وضعیت کلاس خوب است..

و تا کمتر از یک ماه دیگر ار حضورتان  مرخص می شویم.:cry::grin:

از هر دری سخنی

فروردین۲۲

خوب این روزها تصحیح تکالیف عید بچه ها و دید و بازدیدهای باقی مانده

و چند برنامه ی جانبی باعث شد کمتر فرصت نوشتن پیدا کنم.

ببخشید .

_ترتیب اعداد در نیروی انتظامی

۱۲-۱۱-۱۰-۹-۸-۳-۲-۱

این کشف جدید مربوط به چراغ های راهنمایی است.:lol:

-اگر پادیر راست گفته باشد هلیا یک بار خواب مرا دیده.

فکر کنم دلیلش را بدانم. وقتی هلیا خواب است من در مدرسه هستم.

و آن جا تنها مکانی ست که مرا دقایقی از فکر خانواده ام رها می کند.

پس چون به او فکر نمی کنم او خواب مرا نمی بیند.:cry:

- دوستان می گویند چرا امسال برای بچه ها دیکته نگفتید؟؟؟

راستش در تمام مدت تعطیلات خبری از اولیای گرام نبود و من انگیزه و لزوم این کار را حس نکردم.:!:

- بچه ها از خاطرات عید نوشته بودند و خیلی جالب بود . مخصوصا عکس های ضمیمه با ژست های قشنگشان.:razz:

- دیکته دیروز کمی طولانی شد .وقتی صحیح می کردم دو نفر آخر دیکته این جمله ها را نوشته بودند:

—-خانم واقعن تمام شد….:lol:

—خانم ارق من در آمد….:lol:

-چند روز پیش گفتند موز کمیاب شده . تا کیلویی ۵۵۰۰تومان هم پیدا نمی شه:!:

رفتم عید دیدنی  اینقدر دلم می خواست ولی روم نشد موز  بخورم.

امروز داد می زدند موز تازه کیلویی ۱۵۰۰تومان.

خداییش مردم جالبی داریم در همه مدل شایعه سازی. بیخودی مرا از خوردن یک میوه خوش مزه محروم کردند.

-بچه هایم خیلی خوب می خوانند و می نویسند . به آن ها افتخار می کنم.

- علوم تمرکز اصلی را روی پرسش و پاسخ قرار دهید . بسیار مهم است که اطلاعات خود را بیان کنند.

- ریاضی خیلی مشکل شده است . در کارهای منزل هر شب جایی برای تمرین های این درس باز کنید.

خلاصه همه چیز به خوبی پیش می رود. به لطف و پشتیبانی خدای عزیزم پایان سال خوبی را برای همه خواهانم.

 

 

 

 

 

عیدتان مبارک

فروردین۹

سلام به دوستان عزیزم.

خوب جایتان خالی سفر بودم .

در کشور همسایه. در شهر استانبول.

هم فال و هم تماشا.

همه چیز منظم و خوب.

هوای پاکیزه. طبیعت زیبا.

فقط از سوغاتی خیلی خبری نیست .به دلیل گرانی دلار و…

هر طرف نگاه می کردی یک گنبد با چهار مناره می دیدی.

مساجدی با معماری حیرت انگیز و البته پاکیزه و بدون بو…

جمعیت توریست بیداد می کرد.

و من افسوس می خوردم که چرا زمستان که کیش بودم

در شهر بی نظیر زیرزمینی فقط من و همسرم و نانا بازدیدکننده بودیم.

این قدر جالب از همه آثار تاریخی نگهداری می شود.

و من افسوس می خوردم که چرا می شنوم مدتی است پاسارگاد در آب است.

با وجود جمعیت زیاد هرگز بیش از چند دقیقه منتظر مترو یا …نمی ایستادم.

و من افسوس می خوردم که چرا در ایستگاه مترو بازار پس از چندین دقیقه

انتظار دست آخر با زور و بی احترامی به یکدیگر باید سوار شویم.

و …

به هر حال به من خیلی خوش گذشت . خستگی کار از تنم بدر شد.

از دوستانی که نگرانم شده بودند عذر می خواهم .

راستش هر روز یک ساعتی نت داشتیم ولی نانا و محمد فرصت را به من نمی دادند.

به این دوستانم افتخار می کنم و خیلی دل خوشم به حضورشان.

باید اعتراف کنم که جای پادیر و هلی و همسر عزیزش در لحظه لحظه ی

این سفر رهایمان نکرد.

وقتی از نزدیکی مدرسه ای رد شدم و بچه ها را دیدم و یا زمانی که آن ها را برای

بازدید در موزه ها می دیدم ، حسابی دلم می گرفت.

احساس این که هلی من چند ماه اول چقدر غصه خورده که زبان کسی را نمی فهمیده.

هر کجا می رفته نمی توانسته ارتباط برقرار کنه.

می دانم که الان این مشکل رو نداره ، ولی مدام خودم را جای او می گذاشتم.

و…….

امیدوارم به همه ی شما خوش گذشته باشه.

و امیدوارم همه گل های کلاسم بهار ۹۱ را با شادی آغاز کرده باشند.

روز دوشنبه منتظر دیدار همه ی شما هستم.

و….

خدایا طبیعت را نو کردی. به درختانت لباسی زیبا پوشاندی.

آن ها با غروری خاص شکوفه های اهدایی تو را به همه نشان می دهند.

و…

و نمی دانم با من چه می کنی ؟؟؟؟؟

می دانی که هنوز با هم خرده حساب داریم.

کفر نمی گویم. ناسپاس نیستم .تو مرا می شناسی.

می دانی عاشقت هستم . می دانی رهایت نمی کنم.

می دانی دست از سرت بر نمی دارم.

ولی نمی دانم …نمی فهمم…

می خواهی با من چه کنی؟؟؟

مجبورم کردی چند روز پیش حتی سر پدر و مادرم هم فریاد بزنم که چرا

از تو در باره ی من پرس و جو نمی کنند …

خدایا دوستت دارم . فقط همین .

 

 

 

 

 

جشن پایان سال ۹۰

اسفند۲۳

نامه ی بچه ها برای من:

حالا نوبتی هم که باشه نوبت ما بچه های کلاس آفتابگردان است.

با آمدن بهار و آموختن تمام حروف الفبای فارسی سرود با سواد

شدن مان را با نام خدا و آموزگار عزیزمان سرکار خانم اعظم شهبازی

یک صدا فریاد بزنیم و بخوانیم و بگوییم :

معلم گرامی

ما با اجازه ی شما دفتر سیصد و شصت و پنج برگ سال ۱۳۹۱ را امروز

به خدا دادیم تا بهترین تقدیر را با برآورده شدن آرزوهایتان برای شما بنویسد.

نوروز سال۱۳۹۱ بر شما و خانواده ی گرامیتان مبارک باد

از طرف بچه های کلاس آفتابگردان

“و نام بچه ها هم در آخر نوشته شده”

ممنون بچه های گلم. دوستتان دارم خیلی زیاد.

من هم سال خوبی را برای شما آرزو می کنم و امیدوارم عید خوش بگذرد.

عکس های زیبایتان را برای یادگاری در این صفحه گذاشتم.

« Older Entries